جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹
هبوط
حوا شده ام و هوای زمین به سر دارم ،طشتم را به رسوایی پر می کنم به این خیال که بیفتد از این بام معلق ریاضت و پرهیز، که زمین و انسانیت جایز را لمس کنم، حتی با سر.زمینی و سنگی که سرم را بر آن بکوبم و لذت بخشودنم را، لذت بخشیده شدن را بر خودم و دیگری بچشانم.حوا شده ام و آدمی مرا از زمین به هبوط می خواند
یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹
وقتی می خواهم چیزی بنویسم دستم نمی رود، انگار که ناتالی از آن دنیا بخواهد چیزی بگوید اما صدایش به گوشم نرسد. از وقتی که مرد تا امروز گاه گاهی هوای تناسخ به سرش می زند اما هربار دلزده از جلدی که ترک کرده به دنبال وجودی تازه می گردد. فکر که می کنم می بینم تناسخ کرده اما هنوز به بلوغ نرسیده که صدایش در بیاید.ناتالی همان ناتالیست، با همان دردها که داشته بیشتر شاید که کمتر نه، که دردهای جدید بر آن افزوده شد در این چند ماه و لذاتی هم که پیش از آن نمیشناخت اما در هوایی دیگر نفس می کشد که به حکم دیگر بوده گی تازه است. در آماج حوادثی که رسیدند و گذشتند ، حوادثی که بعضا تجربه ای مشترک بود با همگان، همگانی مشترک در یک سرزمین، و حوادثی که خاصه بود برای ناتالی، از مرگی درشش ماه قبل تا ترک وطن، و آغاز گونه ای زندگی ، به تمام متفاوت از پیش، از جا و مکان گرفته تا اسلوب ، در تناسخی تازه ناتالی به دنبال خلوتی می گردد برای نوشتن، برای شرح دوباره ی روزمره گی اش، برای زیستن در گونه ای دیگر از خلق متن که به جلد جدیدش بیاید، که اگر نشانه ای از گذشته در آن است – که هست- تازه باشد از تازه گی ای که اکنون تجربه می کند.
این را می نویسم به عنوان عذری برای دوستانی که گاه گاهی به این صفحه سری می زنند و چند ماهیست که صاحبخانه در سفر است। هرچند که نوشتن اینجا را برای خواص شروع کردم اما بودند دیگرانی هم که به تصادف آمدند و به لطف مهمان شدند. خاصه برای دوستی می نویسم که نمی شناسم اما اولین بار مرا با جستجوی " کلمات هم خانواده" پیدا کرد و بعد از آنهم هر از چندگاهی با جستجوی همین نام دوباره مرا پیدا می کند و می خواند. باشد که این عذر را بپذیرید و تا زمانی که ناتالی نوشتن را از سر بگیرد همچنان مهمان این سرای سوت و کور بمانید .
این را می نویسم به عنوان عذری برای دوستانی که گاه گاهی به این صفحه سری می زنند و چند ماهیست که صاحبخانه در سفر است। هرچند که نوشتن اینجا را برای خواص شروع کردم اما بودند دیگرانی هم که به تصادف آمدند و به لطف مهمان شدند. خاصه برای دوستی می نویسم که نمی شناسم اما اولین بار مرا با جستجوی " کلمات هم خانواده" پیدا کرد و بعد از آنهم هر از چندگاهی با جستجوی همین نام دوباره مرا پیدا می کند و می خواند. باشد که این عذر را بپذیرید و تا زمانی که ناتالی نوشتن را از سر بگیرد همچنان مهمان این سرای سوت و کور بمانید .
دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹
خیال می کنم
خیال می کنم که خیال می کنم این سنگفرش را زیر پایم، و این سقف مورب را بر سرم، و غیبت تو را ، و غربت چشم هایم را که خیس می شود مدام، خیال میکنم که خیال میکنم که نیستی و این شهر با تمام زیبای اش خوابیست نیمروزه و بیدار که شوم بوی اتاقم را می شنوم و حضور مادر را و پدر را، و سقف بلند اتاقی که از آن من است حتی اگر مالکیتش از آن دیگری است، و به چشم بر هم زدنی قدم در کوچه ای می گذارم که با قرار های ما آشناست و سلام می کنم به همسایه و یقه ام را با روسری ام می پوشانم ، و تو می آیی، مثل همیشه دیر اما می آیی، خیال میکنم که خیالم میکنم این شهر را که بو ندارد از خیالی بودنش ، و دلم بوی شهر غمزده ام را می خواهد، بوی نمناک پاییزهای تهران.
راه که می روم نگاه نمیکنم به خیالی که این مردمان خیال منند و خوابی و حبابی که می ترکد و دوباره زندگی جریان می یابد در چشمهای سیاه و غمزده ی مردم تهران، در سرگردانی و آوارگی شان، در اضطراب روزهای نیامده، در التهاب روزهای گذشته، در گرمی لبخند چهره های آشنا که به این خواب نیمروزه بدرقه ام کردند، در دغدغه ی مشترک رفتن، در شهر من
فکر می کنم درخت بوده ام و نمی دانستم که از خاکم که جدایم کردند ریشه ام مانده است، هوا به هوا می شوم، گاه پا می گیرد گاه می خشکد، درخت را می گویم ، آدمیزاد هم همین است، به خاکش که فکر میکند هزار چهره ی دخیل آن خاک به یادش می آید، هوایی می شود، دلش بهم می ریزد از خاک بیگانه ، آب بیگانه،هوای بیگانه، غذای بیگانه، دوست بیگانه، زبان بیگانه، دیار بیگانه، وهمش می گیرد از این همه بیگانه. خیال می کند که خیال میکند غریب مانده است و چشم که باز کند ....
راه که می روم نگاه نمیکنم به خیالی که این مردمان خیال منند و خوابی و حبابی که می ترکد و دوباره زندگی جریان می یابد در چشمهای سیاه و غمزده ی مردم تهران، در سرگردانی و آوارگی شان، در اضطراب روزهای نیامده، در التهاب روزهای گذشته، در گرمی لبخند چهره های آشنا که به این خواب نیمروزه بدرقه ام کردند، در دغدغه ی مشترک رفتن، در شهر من
فکر می کنم درخت بوده ام و نمی دانستم که از خاکم که جدایم کردند ریشه ام مانده است، هوا به هوا می شوم، گاه پا می گیرد گاه می خشکد، درخت را می گویم ، آدمیزاد هم همین است، به خاکش که فکر میکند هزار چهره ی دخیل آن خاک به یادش می آید، هوایی می شود، دلش بهم می ریزد از خاک بیگانه ، آب بیگانه،هوای بیگانه، غذای بیگانه، دوست بیگانه، زبان بیگانه، دیار بیگانه، وهمش می گیرد از این همه بیگانه. خیال می کند که خیال میکند غریب مانده است و چشم که باز کند ....
سهشنبه ۱۹ مهٔ ۲۰۰۹
درد
وقت هایی در زندگی که آدم دردش می آید، نفرتش می آید، خیال مرگش می آید، دردش می آید، دردی که یک هو همه چیز می آورد از تباهی، و مثل بچه گریه ات می گیرد،یا مثل آدم بزرگ ها صبرت ،یا مثل مرده ها نگاهت خشک می شود، و تیری که هی می کشد از قلبت تا چشمت، از حلقت تا خیالی که خفه کنی یا خفه شوی، گر می گیری و هوای گور می کنی که بکنی برای کسی یا بکنند و بخوابی آرام که دردی نباشد نیش نزند ،و وهمت می گیرد از تل خاک و صدای هق هق که برای خودت باشد و یک هو دلت می خواهد دیگری نباشد کاش نباشد که تو دستت به خون آغشته نباشد و صدای هق هقی که خیالت را راحت کند که آدمی که درد می آورد مرده است. که عامل درد خاک می خورد و دستش و چشمش و زبانش و خیالش که تورا درد داده اسیر مور ِ گور است یک هو از آرامشش حسودیت می شود می خواهی درد داشته باشد نه که بمیرد بخوابد نفهمد لمس باشد ، بعد آینه می شکنی که شکنجه گر نباشی شکنجه کنی اما نباشی نمی شود، به خودت زخم می زنی، دردت می آید، می شوی دایره، که از هر سو می روی دردت می آید نمی شود که نیاید حلقه ته ندارد آینده ندارد دور می زند به درد می رسد .
یکشنبه ۳ مهٔ ۲۰۰۹
ناتالی می میرد
1
بچه مرده بود، کمی بعد از تولد، نارس، با چشمهایی که در آن دنبال رد پای پدرش بودم و غریبه ای را می دیدم که بوی گنداب مونثش مشامم را پر میکرد. با دستهایی که هنوز بند نداشت و شکمی بر آمده از سبز. آتش روشن می کنم با هیزم کودک، به خیالی که بوی کثافت به آتش می سوزد ، دود اما خفه ات می کند و تانثی که هنوز بو می کشی، می کشی ،می کشی،می کششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششی . می میری. و کودک هنوز هست، بی شکل می شود و نمی سوزد، مرده اما صدایش در تو جیغ می کشد ، می کشی، زار میزنی زاااااااااار و چشمهای غریبه ی کودک نشانی از مادر را تیغ می کند، میان چشمانت،آتش سبز می شود، از خودت می ریزی پایش، سرخی ِ تو از من سبزی ِ او از تو، سبزی ِاو از تو،زمزمه می کنی، در گوش کر آتش که ندارد، دهان ِ لال ِ شعله الووووو می کشد، له له ِ هلهله، از خودت می کنی، پای آتش می گذاری، ، چمشهایم را بسوزان، کور می شوی و بو میکشی ، مادر دارد این بچه، بو می دهد، بوی کثافت زن، بوی حرامزادگی زنا، بوی دیگری می آید، ماه بالا می آید ، دایره بیضی می شود، خط می شود، سفید ، در حدقه ی سیاه، نیش می کشی، بوی غریبه می آید، گرگی زوزه می کشد، زاااار می زنی، بو میشکی، قلمروات به گند دیگری آغشته شده، زاااار میزنی، باد می آید، سفید ِ دایره ، سیاه میشود، سنگین ِ باردار، بوی کثافت سوخته می آید ، گوشت سوخته ی کودک، بالا می آورم، از سینه هایم شیر جاری می شود، کودک کور بو میکشد، سر می کشد، غوطه می خورد، سفیدی از من به سیاهی می رود، می بارد، غرق می شوم در سفید ِ شیر، کور می شوم، سفیییییییید، بو می آید، تمامم بوی مونث غریبه می گیرد. بوی زهم شیر. کودک از من بالا می رود، در من می نشیند، خون می خورد، شکمم سبز می شود از کودک ، از بوی غریبه، تیغ می کشم،صدای قهقهه ی مادر می آید، کودک خوابش می گیرد و بر معده ام پا می کوبد،بالا می آورم ، خون سوخته را بالا می آورم، شیر را بالا می آورم، ماه را بالا می آورم، دندان نیش را بالا می آورم، چشم سوخته را بالا می آورم، همه جا بو میگیرد، بوی مونث غریبه.
2
ناتالی می میرد، در حادثه ای احمقانه ، دو سال بعد تولد نامش، در میانه ی یک روز بهاری ، قلبش از حرکت باز می ایستد. بعد از هفته ای دیگر نامش را به خاطر نمی آورد و عجیب آن که از تکرار نام ناتالی نشانه های نقاهتش باز می گردد، خود را بی نام می خواند و به سفر می رود، از ناتالی تنها کولی واری را به خاطر دارد، و از هرکس که ناتالی خطابش کند می گریزد. قبری درست میکند، گوشه ای از خاک کنار باغچه، روی تکه ای کاغذ ناتالی را می نویسد و به خاک می سپارد، میانه های راه پشیمان می شود، و فکر می کند وقتی بازگشت ، نبش قبر می کند و کاغذ را می سوزاند، همیشه سوزاندن را به دفن شدن ترجیح داده و یادش نمی آید که این ، خواسته ی ناتالی بود.
3
سیگاری روشن میکنم و به دوسال قبل می روم، یاد شادی ِ غریبی می افتم که از یافتن غریبه ای باز یافته بودم، یاد خیابان انقلاب و شِرِکی که از کتاب فروشی بیرون آمد و گفت این روز ها شما چقدر خوشحال ترید. و من فکر کردم این شما از روی احترام بود یا خطاب به ما! در کمال ناباوری ناتالی را که دیگر ناتالی نبود بدرقه سفری بی بازگشت کردم، و خاطرات دو سال همزیستی را ورق ورق سوزاندم، فکر می کنم باید بروم شِرِک را ببینم حالا که ما نیستم و خیالم راحت شود از شمایی که از روی احترام باشد. میلم به نوشتن با ناتالی می میرد . خیال سفر دارم ، به سرزمین باران و مه، تا دو سال رفته را در رطوبت روزهای غربت بشویم. سفید ، خاکستری که شد، خاکستری می ماند حتی هر قدر نزدیک به سفید.
بچه مرده بود، کمی بعد از تولد، نارس، با چشمهایی که در آن دنبال رد پای پدرش بودم و غریبه ای را می دیدم که بوی گنداب مونثش مشامم را پر میکرد. با دستهایی که هنوز بند نداشت و شکمی بر آمده از سبز. آتش روشن می کنم با هیزم کودک، به خیالی که بوی کثافت به آتش می سوزد ، دود اما خفه ات می کند و تانثی که هنوز بو می کشی، می کشی ،می کشی،می کششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششششی . می میری. و کودک هنوز هست، بی شکل می شود و نمی سوزد، مرده اما صدایش در تو جیغ می کشد ، می کشی، زار میزنی زاااااااااار و چشمهای غریبه ی کودک نشانی از مادر را تیغ می کند، میان چشمانت،آتش سبز می شود، از خودت می ریزی پایش، سرخی ِ تو از من سبزی ِ او از تو، سبزی ِاو از تو،زمزمه می کنی، در گوش کر آتش که ندارد، دهان ِ لال ِ شعله الووووو می کشد، له له ِ هلهله، از خودت می کنی، پای آتش می گذاری، ، چمشهایم را بسوزان، کور می شوی و بو میکشی ، مادر دارد این بچه، بو می دهد، بوی کثافت زن، بوی حرامزادگی زنا، بوی دیگری می آید، ماه بالا می آید ، دایره بیضی می شود، خط می شود، سفید ، در حدقه ی سیاه، نیش می کشی، بوی غریبه می آید، گرگی زوزه می کشد، زاااار می زنی، بو میشکی، قلمروات به گند دیگری آغشته شده، زاااار میزنی، باد می آید، سفید ِ دایره ، سیاه میشود، سنگین ِ باردار، بوی کثافت سوخته می آید ، گوشت سوخته ی کودک، بالا می آورم، از سینه هایم شیر جاری می شود، کودک کور بو میکشد، سر می کشد، غوطه می خورد، سفیدی از من به سیاهی می رود، می بارد، غرق می شوم در سفید ِ شیر، کور می شوم، سفیییییییید، بو می آید، تمامم بوی مونث غریبه می گیرد. بوی زهم شیر. کودک از من بالا می رود، در من می نشیند، خون می خورد، شکمم سبز می شود از کودک ، از بوی غریبه، تیغ می کشم،صدای قهقهه ی مادر می آید، کودک خوابش می گیرد و بر معده ام پا می کوبد،بالا می آورم ، خون سوخته را بالا می آورم، شیر را بالا می آورم، ماه را بالا می آورم، دندان نیش را بالا می آورم، چشم سوخته را بالا می آورم، همه جا بو میگیرد، بوی مونث غریبه.
2
ناتالی می میرد، در حادثه ای احمقانه ، دو سال بعد تولد نامش، در میانه ی یک روز بهاری ، قلبش از حرکت باز می ایستد. بعد از هفته ای دیگر نامش را به خاطر نمی آورد و عجیب آن که از تکرار نام ناتالی نشانه های نقاهتش باز می گردد، خود را بی نام می خواند و به سفر می رود، از ناتالی تنها کولی واری را به خاطر دارد، و از هرکس که ناتالی خطابش کند می گریزد. قبری درست میکند، گوشه ای از خاک کنار باغچه، روی تکه ای کاغذ ناتالی را می نویسد و به خاک می سپارد، میانه های راه پشیمان می شود، و فکر می کند وقتی بازگشت ، نبش قبر می کند و کاغذ را می سوزاند، همیشه سوزاندن را به دفن شدن ترجیح داده و یادش نمی آید که این ، خواسته ی ناتالی بود.
3
سیگاری روشن میکنم و به دوسال قبل می روم، یاد شادی ِ غریبی می افتم که از یافتن غریبه ای باز یافته بودم، یاد خیابان انقلاب و شِرِکی که از کتاب فروشی بیرون آمد و گفت این روز ها شما چقدر خوشحال ترید. و من فکر کردم این شما از روی احترام بود یا خطاب به ما! در کمال ناباوری ناتالی را که دیگر ناتالی نبود بدرقه سفری بی بازگشت کردم، و خاطرات دو سال همزیستی را ورق ورق سوزاندم، فکر می کنم باید بروم شِرِک را ببینم حالا که ما نیستم و خیالم راحت شود از شمایی که از روی احترام باشد. میلم به نوشتن با ناتالی می میرد . خیال سفر دارم ، به سرزمین باران و مه، تا دو سال رفته را در رطوبت روزهای غربت بشویم. سفید ، خاکستری که شد، خاکستری می ماند حتی هر قدر نزدیک به سفید.
شنبه ۱۴ مارس ۲۰۰۹
کلمه چین نمی خورد اگر بندزن زبانم را بند نمی زد
1
چی چی چی چی
چی نی چینی ی ِ صامت
خوااااب ِ مو مو سیقی ی ِ سقوط می می می بی ند
و زمزِم ِ مه ی ِ آآآآآآواز ِ کثرت
لالایی ی ی ی یییی
چی چی چییی نییی خخخخخ واب ب می چی چی چی ند
که طاقچ چ چه اووج می می گی یرد
یک
هزااار می می می شود
می می رقصد رقصد
مو سی قی قی قی ی ِ مرگ
و سنگ
ساااااز می شو د
چی چی چی نی که خواااا ب ِ باد می بی بیند
2
کَ ک َکلمه
چی چی چین نمی خورد
اَ اَ ا گر بندزن
زَ زَ زبان
را
بَ بَند نمی زد.
یکشنبه ۸ مارس ۲۰۰۹
می خواهم چیزی بنویسم ، مثل می خواهم سیگاری بکشم، انگار کاری هست ، انجام نشده، هر روز روزت را سیاه می کند ، دل پیچه می گیری وقت فکر کردن به کاری که باید کرد، مثل چیزی که باید نوشت،بهانه ها را ورق می زنم، یادداشتی بر فیلمی از ویروس اسکار که هر سال توی همین فصل همه گیر می شود و همه کک نوشتنشان می گیرد و بعد خارششان می خوابد، کاریست برای خودش، یا به بهانه کامنتی که یک مشت چرا را پشت سر هم کرده که نمی دانی جواب می خواهد از تو یا بهانه ای برای هر پاسخی که بابی باشد برای گفتگو ،یا از دیدار نه چندان پیش بینی نشده که طلسم یک سال واندی را شکسته است و مثل پتکی توی سرت می خورد موهای به هم ریخته یار 5 ساله که انگار 5 دقیقه هم نشناختیش، مرثیه ای ای برای 5 سال درباد। می خواهم چیزی بنویسم ، مثل می خواهم باشم، انگار نوشتن ربطی داشته باشد به بودن، انگار سیگار ربطی داشته باشد با اعصاب، که نداشته باشی بکشی، یا فکر که میکنی।یاد کاری کردن تو می افتم و دل پیچه ام بیشتر می شود ، یاد سرزنشت که کاری نمی کنم و تمسخرم که کاری نکرده ای که عقب مانده باشم ، یاد این همه کار نکرده که غم نان اند و گذر ایام، و می گنداند تمام ذوقت را برای کاری غیر از آن। دلم می خواهد در این چرخش سرسام آور دستم را ول کنی و یکهو پرت شوم بیرون از این دور باطل، و خلا باشد که دوباره بر دور دیگری نچرخم، اینجا زمین است اما، و خلا معنا ندارد،و به اندازه ی آدم ها سیاره هست روی زمین که به دور دیگری بچرخد و ستاره که به دورش بچرخند، سرگیجه ی هر دو به یک اندازه است اما، آنوقت یادم می آید که چرا همیشه از دایره بدم می آمد،در آرزوی خط راست که از جایی می آید و به جایی می رود، و نه جاذبه ای که سرو ته اش را به هم بچسباند و هر جنبنده ای را روی این حلقه بچرخاند، می خواهم چیزی بنویسم ، کلمات از سرم بیرون می جهند و دست که دراز می کنم خاکستری بر دستم می ماند تنها ، و خاکستر نشینی تنها حاصل اندیشیدنم می شود، انگار سیگار کشیده باشی زیاد بی آنکه فکری کرده باشی.می خواهم کاری بکنم، جدای از اینهمه کاری که بردستم مانده ، بر دست که نه ، روی معده ام سنگینی میکند، بیزار از تهوع به دنبال انگشتی که بر این حلق خاموش برسانم و خلاص شوم از حجمی که قابل هضم نیست. بیمار که باشی قدر عافیت می دانی ،اما عافیت را که نشناسی تنها از مرضی بر مرضی دیگر پناه می بری.
اشتراک در:
پیامها (Atom)
